|
ببخشید واسه ی همه ی این حرفا... معزرت واسه همه ی ای لجبازی و ادامه دادنا... آخ... تاریخش یادم نیست... آهان چــــــــــــــــرا یادمه... دقیقا فکر کنم روزای پایانی سال تحصیلی 87 بود... مـــــــــــــن و سه تا از دوستام تصمیم گرفتیم بذاریمتون خلاصه سر کار... باید ببخشید...میدونم الان که اینو میخونید مغزتون سوت میکشه... آخـــــــــــــــــــــــــی! دلم میخواد داد بزنم بگم خدا جون ما رو برگردون به همون لحظه قول مردونه میدم که از این غلطـــــــا نکنم! وای...اعصابم خورد میشه وقتی فکر میکنم چی چی قبلنا نوشتم! خدایی خنده دار نیست؟ نگید نیست که شک میکنم بهتون! بود...خنده دار بود...حدث بزنید من کــــــــــــــــــیم الان؟! مــــــــ + هــــــ + ر + د + ا + د ! که یعنی مـــــــ+هــــــ+ســـــــ+ا! مهرداد=مهسا=www.deltang4you.blogfa.com فـــــــ+ر+ز+ا+د!یعنی فـــــــــ+ر+ز+ا+نـــــــ+هــــ! فرزاد=فرزانه=www.asheghi4you.blogfa.com مـــــــ+هـــــــــ+ر+نــــــ+و+شـــــ=ســـــــــ+پـــــــــ+یـــــــــ+د+ه! مهرنوش=سپیده=http://sepidehdam208.blogfa.com عــــــ+ســـــ+لــــــــ=طــــــ+ر+ا+و+تـــــــــــــ! عسل=طراوت=www.delkadeh1۵۴.blogfa.com و این ۴ شیطون بلای مثلا عاشق ما بودیم... گفتم بگم که نگید اینا بی خودی گذاشتنمون سر کار و رفتن... من با کمال میل تموم حرفاتون رو در وبلاگم میپذیرم و با دقت و کامل جواب میدم!(یکم کلاس گذاشتم) ما همه منتظر حضورتون هستیم... بـــــــــــــــــــــا کمــــــــــــــــــــال مـــــــــــــــیل! حتما بیایید... من که صمیمانه منتظرم...بــــــــــــــــــــــــــدجـــــــــــــــــــــــور... زیاد منتظرمون نذارید... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 16:29 توسط 2 تا مجنون(مهرداد + فرزاد) |
-_-_من او ندارم-_-_-_ سلام....سلام...سلام.... خب رسیدم به جایی که از ماشین پیاده شدیم و ... من:سلام سلام حال شما خوبه؟ ممنون،شما چطورین؟ خوبیم.کجا تشریف میبردین؟ (بالبخند)شمال که البته باید برگردیم! چه جالب!ما هم همین طور!!!بنزیزن ندارین؟ چرا بنزین داریم،فقط پنچر شده ماشین!!! E.E چرا آخه؟ خب... آهان تازه گواهی نامه گرفتین؟که با خنده ی بلند فرزاد همراه شد. با آرنج زدم به پهلوی فرزاد،سرفه ی کوتاهی کرد و گفت:ببخشین!!! به عسل نگاه کردم و گفتم:اگه اجازه بدین ما کمکتون کنیم؟ ممنون میشیم! به سمت ماشین رفتم و وسایل را اوردم... با بچه ها ماشینو روبه راه کردیم. دستتون درد نکنه،چقدر تقدیم کنم؟ خانوم این حرفا چیه؟؟؟!!!قابل شما رو نداشت. عسل سرخ شد!گفت:ببخشین!!! دلم نمیخواست خداحافظی کنم،اما مجبور بودم. با صدای آرومی گفتم:خانوم خداحافظ...به امید دیدار! مهرنوش و عسل هر دو با ما خداحافظی کردن. مهرنوش خانوم گفت:خوش بگذره! فرزاد برای دومین بار سوتی داد!و گفت بی شما؟البته حرف دل منم بود! مهرنوش خانم گفت:کدوم هتل میرید شما؟ معلوم نیست،شما؟ ماهم نمیدونیم!!! فرزاد گفت:میخواید شما از جلو برید ما پشتتون میاییم،اگه مشکلی پیش اومد... حرفشو قطع کردم:بله،ما ... نمیدونستم ما چی؟ مهرنوش خانوم گفت:زحمت نکشین.مشکلی پیش نمیاد! فرزاد:برا ما مشکل پیش میاد!!! مهرنوش خانم که که منظورشو فهمید گفت:هرجور مایلین...!!!(بالبخند) سوار ماشین شدیم!!! توی ماشین به فرزاد گفتم:پسر تو این کاره بودی و رو نمیکردی؟ فرزاد:بچه پرو!!! من:E ، چرا آخه؟ هیچی راتو برو!!! فرزاد خدایی حال کردم! بلند خندید و گفت:خودمم همین طور!!!دختر خوبی بود؟ کی؟ عمت!مهرنوش خانوم دیگه!! نخیر عسل بهتر بود!!! با صدای بلند خنده ی بچه ها به پشت نگاه کردو و گفتم:ما که اونا رو نمیگفتیم!!!یه داستان بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! راست میگید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فرزاد گفت:خب بد نیست آدم یه بار عاشق شه!!!بده؟ با تایید من کسی دیگه جرات حرف زدن رو نداشت!! دم یه مغازه مهرنوش خانم وایساد،عسل جون پیاده شد منم پارک کردم و پیاده شدم. چیزی میخورید؟ لواشک!!! باشه میخرم!!! یه مغازه ی بزرگ سر جاده ی چالوس،مغازه ی!اسمش یادم نیست!!ببخشین!!! به عسل لبخندی آرومی زدم که با خندیدن ملیحش شیرین تر هم شد!!! مغازه دار رو به من:شما چی میخواید؟ اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!خانوم شما چی میخواید؟ عسل:از اون لواشکا!اشاره به لواشک های سرخ توی یخچال! من:منم همینطور!10 تا بدین!!! مغازه دار:باهم دهتا؟ بله دیگه!!! عسل خانوم کیف پولشو در اورد! من:چقدر شد آقا؟ مغازه دار:15 تومن! من حساب میکنم.بفرمایین آقا!!! ممنون! خواهش میکنم ..... توی دلم از ته دلم ..... میفهمید دیگه؟درسته؟ بیرون از مغازه:عسل خانوم همشو باهم نخورید!دل درد میگیرید،خدایی نکرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! عسل:بله چشم! توی ماشین لواشکارو دادم به فرزاد و بچه ها و آروم به فرزاد گفتم: فرزاد میشه یعنی.... چی میشه عزیز؟ میشه که من...تو...ما... چی؟ ولش کن بابا!!! استارت زدم و پامو گذاشتم روی گاز! توی راه مهرنوش خانوم یک بار دیگه وایساد! البته برای اینکه جاشو با عسل عوض کنه!! خدایی از حق نگذریم بهتر رانندگی میکرد!!! حداقل سرعتش 20.10 تا بیشتر بود!!! نزدیکای شمال بودیم.یعنی دیگه رسیده بودیم!!! عسل جون !راهنما! زد و نگه داشت!!! پیاده شد و به سمت ماشین ما اومد! ببخشید آقای... مهرداد هستم. بله آقا مهرداد از الان شما جلو برید تا توی یک هتل دوتا اتاق بگیریم! فرشید:چرا دوتا؟ فرزاد:ذهر مار!!!حرف نزن تو! خدا رو شکر عسل نفهمید! من:بله چشم! فرزاد:زن ذلیل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی سریع راه افتادیم!! روبه روی یه هتل که البته سلیقه ی فرزاد بود نگه داشتیم! این جا خوبه؟ مهرنوش خانوم:بله پارک کنید!!! فرزاد داد زد:مهرداد مواظب باش که... که چی؟ که من سوتی ندم!!! (خنده)بله!چشم!!! توی هتل،دوتا اتاق سه خوابه گرفیتیم!هرچی اصرار کردم دوتا اتاق روبه روی هم بدن نشد!!!اتاق ما کنار اتاق عسل اینا بود، اونجا که رسیدیم تند پریدم روی تلفن،زنگیدم به مامی، سلام... سلام پسرم خوبی مامان؟ توپ!!! چی شده شارژی ؟ تو برق بودم!!! بامزه شدی!!! نبودم؟مامی زنگیدم بگم رسیدیم!!! فرزاد خوبه؟ آره،بادمجونه بم آفت نداره! خب خداحافظ... بای. فرزاد تو حمام بود و آواز میخوند!نمیدونم چی بود اما بامزه بود!!! فرشید هم خواب بود!!! کیفم رو خالی کردم روی تخت!!! حوله،شونه،مسواک،پوووووووووووووووووووووووووووووووووووووول لباس،لباس،لباس!!!نبات(اینو مامانم گذاشته بود)!،شارژر گوشیم! دیگه بقیش به خودم مربوطه!!! در حمامو زدم و به فرزاد گفتم:آروم تر خوابیدن مردم فرزاد:طوری نیست بیدار میشن!!! فرزاد،میگم منم بیام؟ کجا؟ حمام! پرو چی میگی؟ خب کاری با تو ندارم که رومو اونور میکنم و... پرووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو! شوخی کردم میخواستم ببینم پا میدی!پس زود بیا تا منم برم! حله!سرت تو کلام! چه ربطی داشت؟ کلا!برو خونتون! به مغزت فشار اومده!هنگ کردی! وای راست میگی! الان میام میخوابم خوب میشم!!! دو روز...سه روز...چهار روز...یک هفته بعد در تهران:رو به روی مجتمع!!! مهرنوش:سلام آقا فرزاد. فرزاد:وای ببخشید من حواسم به شما نبود،خوبید مهرنوش خانوم؟ بله!چرا که نه،شما خوبید؟ اگه شما خوب باشید منم خوبم! من رسیدم دمه پله ها:اه،اه،اه!فرزاد و!.!.!.! من رفتم پیششون:سلام مهرنوش خانوم. سلام. خوبید؟ بله! فرزاد جون تو خوبی؟ تووووووووووووووووووووووووپم! کی تا حالا؟ از وقتی ایرانسل اومده!!! ایرانسل یا ایران مهر؟ مهرنوش خانوم خنده ی کوتاهی کرد و گفت:خداحافظ! مهرنوش خانوم عسل کجاست! مهرنوش:عسل مهر کلاس داشت! چه کلاسی به من نگفت: کلاس... چی ؟ کادو خریدن! چرا؟ تولد دوستش نزدیکه؟ کدوم دوستش؟ آشناست!میشناسیش! کیه آخه؟پسره یا دختر؟ پسر! نگید ترو به خدا! مگه بده؟ ازش انتظار نداشتم...به سمت ماشین دویدم!به حرفشون دیگه گوش نکردم...توی ماشین به عسل زنگ زدم... خیلی عصبانی گفتم:به سلام... سلام عزیزم خوبی مهرداد جون؟ بهتر از شما نه! چی شده؟خوب نیستی!!! تو جای من من بودی خوب بودی؟ مگه چی شده؟ عسل واقعا که... گلم چرا؟ نپرس چرا و دیگه به من زنگ نزن... چرا؟بهتر از من پیدا کردی؟ حالا که شما... من چی؟میخوام الان ببینمت.کجایی؟ هرجا... به تو چه؟ مهرداد خواهش میکنم بذار بیام ببینمت... من:بگو کجایی تا بیام دنبالت... خیابان.......پاساژ....... آهان...اومدم تا ده دقیقه دیگه اونجام!بای...وگوشی رو قطع کردم... توی ماشین با عسل: سلام عزیزم سلام!(خیلی خشک و سرد) خوبی؟ نه!!! چی شده؟ از من میپرسی؟ پس از کی بپرسم؟ دوست جدیدتون خوبن؟ کیو میگی؟ نمیدونم والا!!!عسل خیلی... میفهمی داری چی میگی؟ نه،تو میفهمی!!! چته آخه؟ ......................(ده دقیقه سکوت) مهرداد تولدت مبارک...بیا ناقابله... وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای عسلم ببخش... بسه مهرداد نگه دار... چرا عسل؟ دیگه کاره ما باهم تموم شده... چرا آخه؟ خودت خواستی...امروز از صبح دنبال هدیه ی مناسبی برات میگشتم... اما تو... آخه... بسه مهرداد نگه دار... عسلم ببخشم... .....................................(سکوت تا خونه).................................. ------------------------------------------------------------------------------- عسل...عسل به خدا من... درو محکم بهم زد...و پیاده شد... تا یه هفته تلفنش خاموش بود...نمیدونید چی کشیدم...صد بار از مهرنوش خانوم خواستم که موضوع رو براش بگه... خواستم التماس کنم که آشتی کنه......خواستم بگم که چی شده... اما... یک هفته ای میشد که ندیده بودمش.... مهرنوش خانوم رو دیدم گفت:همش تقصیر من بود... نه بابا...من خودم... ترو خدا ببخشین... این حرفا چیه؟عسل خوبه؟ خوب؟نمیدونم... میخنده اما چشماش بهم میگه که... خدایی بگین اگه بدون من راحت تره تا ... نه اونم حالش بده... میشه من برم خونشون؟میایید بریم با مامانم...؟ چشم...بذارید بهش بگم... باشه منتظرم... ............................................................................................. هرطوری بود آخرش آشتی کردیم... بعد از اون ماجرا ما یک سال بعد نامزد شدیم و امسال عید قراره عقد و عروسی رو باهم بگیریم... نمی دونید چه روزای خوبی رو داریم...پر از شادی...خنده...ع+ش+ق + تموم خوبی ها...ما همه ی خوبیها رو کف دستمون میذاریم و به هم تقدیم میکنیم... تموم روزهامون پر از خاطرست...تمام سرنوشتمونو پر میکنیم از لبخند... برای من بهترین لحظه بودن با عسله... فرزاد و مهرنوش هم همینطور... شدیم یشیرین و فرهاد.. شدیم لیلی و مجنون... سینه هامونو قبری کردیم برای غم های همدیگه... چشمامون دربست دراختیار همه... دعا میکنم همه ی عاشقا به هم برسن... من...تو...او...ما... ...مهرداد... بازم منتظرمون باشین... + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 17:58 توسط 2 تا مجنون(مهرداد + فرزاد) |
وایییییییییییییییی دلم براتون اینقدر شده(.)!!!!!!!!!!!!!!!!!!! + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 20:59 توسط 2 تا مجنون(مهرداد + فرزاد) |
سلام سلام سلام این دفعه بازم من اومدم....مهرداد.... اول سلام.....دوم معذرت خواهی برای این چند وقت نبودنمون.....سوم یه جمله برای لیلی ها........ عهدی که باهام بستی گسستنی نیست......من مخلصتم بستنی لازم نیست...... البته این با کمی تصریف و تلخیص از کتاب چرند و پرند فرزاد است...... چهارم لیلی های عزیز اگه دوباره بخواهید زیر قولتون بزنید من یکی دیگه 0K....... می گیرید که نه؟ راستی ما باهم به توافق رسیدیم آپ بعدی توسط *عسل جونم و یا آقا فرزاد*صورت بگیره.....مگه نه عسل جون؟؟نه فرزاد؟ به قول فرزاد خوگشل بنویس تا برات لپ لپ بخرم..... حالا لپ لپ نمی خوای بگو تا فری برات چیزای دیگه بخره......آخه اوضاع من ریخته بهم......بگم چرا؟؟؟ قبض همراهم:470 تومان......بنزین:o.......ماشین:خراب......پکیده.......چون چند وقت پیش یه آدم بی مزه زده و رفته......درش به کل رفته تو......برق هم که روزی 5 ساعت نیست.... از اون ور دانشگاه......از این ور نبودن مامانم اینا......از یه طرف شیوا و خاله و تماساشون...... ای خدا......دیگه مشکل از این بزرگتر که دوروزه عسل را ندیدم.....و همین طور بانک ها هم وعضشون از من بدتره......آخه من یه یکی ..دو ملیونی توی حسابم هست......اما صبح ها که تا ساعت 3 و اینا با فرزاد دنبال مشکل های مامان بزرگیم و...... و عصر ها هم که تا شب این بچه میخوابه.......یعنی منم می خوابم.......یه روز دوتایی رفتیم خونه ی ما از ساعت بعد از 4 ظهر تا 1 بعد از ظهر خوابیدیم....... هرروز همین جوری.......حوصلم خیلی سررفته...... خلاصه رسیده بودیم به جایی که ما از پیش عسل رفتیم و قرار شد صبح من شماره ی فری را بدم به مهرنوش خانم...... نمی دونستم چه کار کنم فقط اینو می دونستم که امشب خیلی تنهام...... با فرزاد خداحافظی کردم و رفتم پادگان......منظورم از پادگان خونمونه...... آخه توی پادگان هم مثل خونه ی ما هر روز صبح باید ساعت 5 بیدار باشی......بعدم تا 2 و اینا خونه پیدات نشه.....البته توی این چند وقتی که مامان نبود ساعت 11 بیدار میشدم و با فری میرفتم ...... به قول فرفری(یکی از بچه های دانشگاهه) می رفتیم دنبال کارهایی چون خرید دسته ی گل و رفتن به دم مردسه.....یعنی مدرسه ی......دیرین دیرین.... صبح اون روز هر کاری کردم نتونستم شماره ی فرزاد را بدم به...... همون روز فهمیدم با یکی مثل ویدا روبه رو نیستم.......باید با روش خودش 0K میکردم...... اما روشش چی بود.......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.....نمیدونستم...... زنگ خونه ی فری اینا را زدم گفتم پسر این دختره راضی بشو نیست......فرزاد هم توی خواب و بیداری بود گفت آره دیشب که گفتم خونه خالی نیست.......دوساعت بهش خندیدم.......تازه ماجرا را برای مامانم هم گفتم...... خلاصه مامانم را رسوندم خونه ی خانم فردوسی و برگشتم خونه.......رفتم پیش فرزاد و بهش گفتم صبح چی شده..... باهام دعوا کرد که چرا صبح بهش نگفتم منم که خندیدنم قطع نمیشد ماجرا را بهش گفتم...... اولش یه نگاه کرد و بعد گفت.......پسر حالا چی کار کنیم؟؟؟؟؟؟؟ من نمیدونم......یا بی خیال شو یا پاشو بریم دم مدرسشون...... راه حل دومت عادلانه تر بود......پس پاشو راه بیفت.......چی بپوشم مهرداد؟؟؟؟؟ یه دست کت و شلوار مکشی بپوش یه شاخه گلم بخرتا بریم خواستگاری........ چرند نگو.....بعدم یه پیراهن سبز با شلوار لی مشکی پوشید......و....... دم مدرسه که رسیدیم ساعت 12 بود...... کی تعطیل میشن.......من چه میدونم....... میگم مهرداد میای بریم.......کجا؟چرا من من میکنی؟ میایی بریم.......بریم کجا؟؟؟هیچی بابا ولش کن...... نه جون ما چی می خواستی بگی؟؟؟ می خواستم بگم بریم یعنی تو بری بهشون شماااااااااااره بدی....... باشه میرم اما اگه نگرفت چی؟؟؟؟ من آن مجنون شوم که در زمستان و بهارش عاشق پاییز با شاخه گلیست........ باشه پس مجنون جون از حالا بدون که نمی گیره....... امتحان کنم؟؟؟؟؟؟؟برو.......من آمادم......من می خوام برم تو آماده ای؟؟؟ بعدم باهم خندیدیم.....ومن پیاده شدم.......اما مثل صبح بازم لیلی خانوم گل همون حرف ها را زد...... که نمیشه......لازم نیست.......اصلا معنی نداره......خداحافظ...... رفتم توی ماشین و به فرزاد گفتم نگرفت اما یه خبری برات دارم.....چی؟؟؟؟؟ هستی با بچه ها بریم شمال.......کجا؟شماااااااااااااال..... آره فرفری زنگ زد گفت همین فردا با چند تا بچه ها دارن میرن.....حالا هستی؟؟؟ باشه......ولی با ماشین من؟؟؟؟؟قبوله....... بعدم زنگ زدم فرفری و...... اون روز ساعت 6 راه افتادیم به سمت جاده.........با فرفری و برو بچ دانشگاه...... ساعت 2 بود توی جاده که یه چیز عجیب دیدم......فری خواب بود.......ومن رانندگی میکردم....... صداش کردم فرزاد.......فرزاد پاشو این دختره.......فری تا اسم دختر اومد یهو از خواب پرید...... کدوم دختره؟؟؟؟؟اییییییییییییییین که.......بعدم یقشو درست کردو...... فرفری که پشتمون بود گفت کیه؟؟؟ بهش گفتم یکی.......بله یکی هم اسم خوبیه...... مهرنوش خانم و عسل و اون دوستشون ساحل.......که توی جاده بودند ماشینشون خراب شده بود....... و ما شدیم فرشته ی نجات...... خسته شدم بچه ها تازه فرزاد هم زنگ زد میاد دنبالم بریم بیرون با لیلی ها......و منم پولم را از توی بانک بگیرم..... البته با ماشین مهرنوش خانم.......خدا کنه خودشون رانندگی کنند و ماشین را به فری ندهند چون اون موقع دو سوته میرسیم مقصد. بای بای......شاد باشید...... + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 9:23 توسط 2 تا مجنون(مهرداد + فرزاد) |
سلام سلام سلام به همه ي شما دوستاي گلللللللم (يعني گلمون) مي دونم از دستم خسته شديد آخه چهار تا آپ را دارم خودم مي كنم...... ولي قول مي دم دفعه ي بعد ليلي ها آپ كنند..... (يعني قول ميدن) خلاصه به اونجايي رسيده بوديم كه ليليه من(عسل جون) حالش بد شد..... نكنه فكر مي كنيد من همين جوري نشستم نخير اول مي خواستم پياده شم دستشا بگيرم ببرمش تو ماشين كه يه آقاي اميد آقا (مزاحم ترين آدم دنيا.....) اومد جلوي من و گفت امري داشتيد؟(مي خواستم بگم آخه بچه پرو مگه تو خليفه اي .....)اما گفتم نخير بفرمايين بالا تا بريم منزل......(با لحني گفتم كه تا دم خونه هيچي نگفت.....) در خونه كه رسيدديم فري گفت پسر چته......هيچي فرزاد ميايي بي خيال شيم بمونيم خونه تازه....حرفم را قطع كردو گفت جفنگ نگو..... بهش گفتم پس بذار برم بالا يكمي آب بخورم فري گفت اگه تو مي خواي آب بخوري منم مي خوام بيام...(فهميده بود كه مي خوام برم دنبال......) بهش گفتم نه پسر خاله فردا با هم از صبح دم در ميشينيم تا قشنگ آب بخوريم..... فري گفت پس بزن بريم قبرستان ..... (منظورش خونه ي خاله بود) توي راه همش نگران بودم نكنه اتفاقي بيفته كه..... توي عالم خودم بودم كه ديدم يه چيزي مثه سنگ تلپ خورد توي سرم..... و بعد صدايي شنيدم: خوگشل (منظورش خوشگل بود)رسيديم به قبرستان.... من كه از حرفش خندم گرفته بود گفتم گل پسر قبرستان آن هم پر از حيوانات وحشي.....گفت مثلا....مثل هموني كه داره مياد..... فري سرش را برگرداند و گفت....اي خدا يه شانسي به من بده يه عقليم به اين دختره..... شيوا نزديك ما شد(شيوا دختر خاله نرگسه) سلام كرد و گفت:آقا مهرداد سرتون چي شده....هيچي فقط داشتم راه ميرفتم با ماشين خوردم زمين.....شيوا خنديدو به فرزاد گفت:چرا اينقدر دير اومديد:آخه دختر خاله خيابون ترافيك بود ما هم..... شيوا گفت من دارم ميرم يه چيزايي بخرم....شما بفرماييد داخل..... (انتظار داشت بهش بگيم ما ميرسونيمتون) فرزاد هم براي اين كه ضد حال بزنه گفت پس براي من هم يه فلفلي بگيرد(منظورش چيپس فلفلي بود) داشتم از خنده مي مردم.....همون شب بارون و هواي بدي شده بود..... به فرزاد گفتم فري يه پيشنهاد مي خوام به شيوا بدم چي ....مي گم حالا كه داره بارون مياد ميگن گلا و همه جا قشنگ ميشه بش پيشنهاد بديم بره زير بارون يه دو يا سه ساعت تا يه فرجي بشه.... فري گفت پس بايد هم به شيوا و هم به شيدا بگيم..... در خونه ي خاله اينا را زديم......شيدا اومد در را باز كرد.....ما هم سلام كرديم و رفتيم نشيستيم پيش خانواده ي گرامي ...... تازه بدبختي هام شروع شد به همه بايد جواب مي دادم فري گفت مهرداد مي خواي روي يه برگه بنويسم سرت چي شده و بزنم به پانسمانه..... نه گل پسر ...... بارون شديدي ميومد و رعد و برق هاي زيادي شروع شده بود....هوا مثل شير درنده اي كه در انتظار شكاري بود مي غريد..... به فرزاد نگاه كردم و گفتم فري جون امشب با اين هوا.....خب كه چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه عسل خانم تنها بود.....عسل خانم يا مي خواي آب بخوري..... چه فرقي مي كنه......خيلي فرق مي كنه..... يك دفعه گفتم....فري بزن بريم خونه اين هوا ....اونم كه تنهاست..... مي خواي چي كار كني....هيچي جون تو نگرانم..... پاشو پاشو بريم.....به مامانم چي بگم ..... بگو مي خوام برم زير بارون شايد يه فرجي بشه......OK….OK ماشين فرزاد بود اما من نشستم پشت فرمون.......با سرعت 140 و اين حدودا مي رفتم.....فري گفت قشنگ قصد كشتن منو كه نداري نه؟ نه......محكم بشين تا بريم..... من به فري گفتم يه چيز بگو تا بخنديم......گفت .... تو آينه نگاه كن تا صبح بخند..... نه بي شوخي.....همراهشو دراورد و گفت اس م اس بخونيم.... آخه بامزه تو كه هرچي اس ماس داري برا نمن مي فرستي....راس ميگي.... فري گفت......مي خواي وايسي يه شاخه گلم بگيريم.....نه.....ساعت دوي نصفه شب من گل فروشي از كجا گير بيارم..... خب آبميوه اي چيزي بگيريم دست خالي نريم.... كنار يه سوپري وايسادم و گفتم بپر پايين 4 تا پرتغالي بگير 4 تا آلبالويي 4 تا هم هلو...... فري گفت امر ديگه اي نيست ......نه برو...... بعد يه ثانيه برگشت ...... گفتم ايول سرعت عمل.... داشتم استارت مي زدم گفت كجا پس برو حساب كن.....كار خير به تو نيمده .... پياده شدم مغازه داره گفت 5 تومان ميشه....بهش دادم و برگشتم توي ماشين.... دم مجتمع تاريك و خلوت بود.....به فري گفتم چه بانمكه اين جا خالي باشه..... فرزاد خنديد و گفت ولي به بانمكي تو نمي رسه.....اون كه بله..... فرزاد گفت پس درو باز كن......خودت خب باز كن ..... آخه ما دوتاييمون از آقاي سياني ( سرايدار ) مي ترسيديم فرزاد گفت من باز مي كنم اما اگه اومد با سرعت 180 و اينا بزن بريم.... حله استاد.....در را باز كرد و خدا را خيلي شكر نيومد..... در خانه ي عسل اينا را زديم مي دونستيم تنهاست و...... تا در را زديم صداي جيغي شنيده شد.... منم داشتم سكته مي كردم از ترس.... با صدا يه چند قدمي پرت شدم عقب.....(يعني با شنيدن اون صداي جيغ عسل جون) عسل اومد در را باز كرد و فكر كنم توي اون تاريكي ما را نديد.....گفت شما فري گفت فرشته ي نجات.....شناختمون و گفت بفرماييد داخل.... ما رفتيم توي سالن و عسل خانم رفت داخل اتاقش..... به فري گفتم هركي اينجا را چيده چه سليقه اي داشته......نه...... آره چه خوگشله پسر.....كي...... بچه جون خونه را مي كم نترس عسل خانم را نمي گم..... عسل جون كه خيلي ترسيده بود و سرخ شده بود گفت......چي شد كه اومديد اينجا. فري گفت.....آخه مهرداد خيلي مي ترسيد اتفاقي افتاده باشه با اون مشكل عصر و تصادف صبح و هوا...... من به عسل جون نگاهي كردم و گفتم حالتون بهتره.....من خوب بودم پس عصر كه سرتون درد مي كرد......نه آقاي.....مهرداد هستم...... بله....... آقا مهرداد من حالم خوب بود اما شايد بدونيد پدر و مادرم اغلب سفر هستند و اميد (پسر خالم ) اين جا.....آهان گرفتم...... فرزاد گفت عجب نقشه اي......عسل خنديد و گفت چيزي مي خوريد بيارم..... نه ممنون اگه حالتون بهتره ما بريم منزل كه.....فرزاد حرفمرا قطع كرد و گفت پسر خاله يه چيزي مي خواستي بديا..... منم شمارمرا از جيبم در اوردم و گذاشتم روي ميز و گفتم اگه مشكلي پيش اومد..... كه فري دوباره حرفم را قطع كرد و گفت....اگه پيش اومد با زنگ زدن به امداد كمك رساني يك ثانيه اي در خدمتيم..... چشم ممنون.....اينا عسل جون گفت...... با عسل خانوم خداحافظي كرديم و دوتايي رفتيم خونه ي فري اينا فرزاد گفت مهرداد يادمون رفت آبميوه ها را بياريم....آره ولي بي خيال فردا مي بريم دانشگاه...... و بعد دو تا مون رفتيم توي اتاق فرزاد و رفتيم توي اينترنت.....فرزاد مي خواست ايميل هاش را چك كنه اما من حسش را نداشتم به فري گفتم سوژه ي جديدت كيه..... گفت يه پسري هست توي دانشگاه كه خيلي بي مزست.....شهروز....؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آره......اما نمي دونه كه منم هرشب تا نيمه هاي شب با هم چت مي كنيم...... حتما تو هم دختري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بله...... رفتم نشستم روي صندلي كناريش و گفتم فري فكر مي كني زنگ ميزنه...... نچ.....خيلي ممنون از همدليتون.....من كه مي دونستم خودش حال زياد خوبي نداره زياد سر به سرش نذاشتم......گفتم فرزاد فردا صبح مي خوام با مامان برم بيرون ..... كجا.....چه مي دونم امشب گفت صبح ساعت 9 برسونمش ر خونه ي يكي از دوستاش.... باشه....پس تا فردا...... مي خواستم بگم شب بخير گفتم فرزاد اگه مهرنوش خانم را ديدم شمارتا بهش ميدم..... جون من.....آره ..... ولي بايد جبران كني....باشه با كمال ميل..... پس شب بخير..... ديگه واسه ي اين دفعه هم بسه.....اما من ديگه آپ نمي كنم...... ليلي هاي عزيز با توجه به مبلغ قابل پرداخت براي اين چند آپ آپ بعدي را نيز شما انجام دهيد ..... باتشكر ستاد مبارزه با ليلي هاي عزيز..... راستي عسل جون و مهرنوش خانم.....نظر به مطلب اين دفعه ي من يادتون نره منتظرم.....راستي قبض تلفن همراهم 500 هزار تومان اومده وبه دليل نبودن پدرم به مدت يك هفته تلفن همراه من مسدود ميباشد.....البته پولشا دارم اما....اونجوري باحال تره...... (بابام يك هفته رفتند مسافرت با مامانم.....)البته يك ماهه كه رفتند و يه هفته ي ديگه برمي گردند.....و من در اوج تنهايي هستم....البته هر روز با ليلي ها و فرزاد جون مي ريم بيرون اما......نظر يادتون نره..... قربان شما مهرداد.....فرزاد.....عسل......مهرنوش..... + نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 14:42 توسط 2 تا مجنون(مهرداد + فرزاد) |
سلام سلام سلام اميدوارم هميشه شاد و عاشق
باشيد .....اين دفعه مي خوايم خيلي زود آپ كنيم...... من يعني آقا مهرداد با فرزاد جون اول مي خوايم به سوال فرهاد جون و شيما خانم و گل پسر
سامان و نيما جون و دريا خانم جواب بديم سوال اين بود كه ما چه شكلي هستيم..... من خيلي خوشگلم فري هم همين طور ليلي ها هم قشنگن: من اگه بخواهيم از بالا شروع كنيم چشمانم عسلي يبعني
قهوه اي كم رنگه.....مو هام فشنه تقريبا مشكي يعني قهوه
اي پر رنگه و پشتش هم يكمي بلنده.....جون شما خيلي هم
مانكني ام 170 يا 75 و اينا قدمه و وزنم هم خيلي
باحاله ...... اگه از پشت بهم نگاه كنيد من مثل يكم راسته
راست.....لباس هم معمولا سر تا پا يه رنگ مي پوشم بيشتر
مشكي مي پوشيم من و داداش فرزاد..... حالا داداش فري:چشماي مشكي و مو ها يكم فشن و قدش
هم مثل منه....داداش فرزاد هم مانكنيه ...... حالا عقش من:چشماي قشنگ عسل سبزه و موهاش تا
اونجايي كه من ديدم مشكيه...قهوه اي پر رنگ... قدش هم 165 بايد باشه اگه اشتباه نكنم... نوبت رسيد به هموني كه اين جا يكي داره پر پر ميشه تا ظهر
باهاش بره بيرون....مهرنوش خانم.....چشماي ايشون مشكيه
پر رنگ پر رنگ......موهاشون اين جوري كه گل پسر ميگه
مشكيه تا اونجايي كه منم ديدم همين رنگه..... اگه سوال ديگه اي هم هست ما آماده ايم براي جواب دادن...... ************************************************************ حالا بريم سر اصل مطلب دلم نيومد دير آپ كنم..... به اونجايي رسيده بوديم كه داشتيم مي رفتيم بيمارستان..... دم بيمارستان كه رسيديم عسل جون گفت مهرنوش جون امروز
من بايد زودتر برم خونه آخه بايد ويالنم را كه سرش شكسته
را با اميد ببريم پيش آقاي محمدي ....
من كه از ترس سرخ شده بودم گفتم مي تونم بپرسم كه آقا
اميد كين؟ مهرنوش خانم گفتند:يه دوست (فكر كنم فهميده بودند كه
من.....) فرزاتد گفت دوستتتتتتتتتت شما؟ عسل جونم گفت: نه پسر خاله ي من هستن...... فرزاد گفتم پس مطمئنيد كه حالتون خوبه؟
عسل گفت بله...... كه يك دفعه سرم خون افتاد بد جوري.....همه ي لباسم قرمز
شده بود...... عسل خانم كه منو زود تر از همه ديد گفت:واااااااااااااي چي
شد.....همون موقع فري بهم نگاه كرد و اومد منو گرفت تو
بغلش و گفت بريم تو......(توي بيمارستان) دكتر گفت:خيلي خون ازم رفته.....فري گفت بي خيال دكتر اين
گل پسر ما صد تا جون داره.....دكتر گفت همين الان برين اين
دارو ها را بگيريد و يه راست برين خونه استراحت كنيد...... من گفتم حله دكتر جون......الان مي ريم كافي شاپ مهمون
آقا فرزاد از بيمارستان رفتيم بيرون ...(اون موقع بد ترين لحظه ي عمرم
بود آخه يه دستمال سفيد بسته بودند دور سرم) از بيمارستان كه خارج شديم فرزاد گفت ما مي
رسونيمتون....عسل جون گفت نه......مزاحم شما نميشيم.... من گفتم مزاحمت يعني چي؟ بفرمايين.....فري به من اشاره
كرد برم بشينم عقب.....منم رفتم اما...... فرزاد در را باز كرد تا مهرنوش خانم بشينن جلو اما مهرنوش
خانم از خود داداش فرزاد زرنگ تر بودن در عقب را باز كردند و
نشستند عقب......(البته فري هم كم نياورد همون موقع
كيفشو گذاشت روي صندلي جلو و به من گفت مهرداد جون
چرا نشستي عقب.....منم براي اين كه ضايع نشه رفتم
جلو...... رسيديم سر چهار راه فري گفت خوب آدرس بدين تا بريم
مهنرنوش خانم گفتند مجتمع....... مي دونيد كجاست نه؟ بله مي دونيم....چ ما از شنيدن مجتمع....شاخ در اورديم...... حدث بزنيد چي شده بود.....خونه ي خودمون بود.......ما
هيچي نگفتيم......يه برگه در اوردم و روش شمارم را نوشتم
0912122.....و دادم به عسل خانم گفتم داشته باشيد بد
نيست ......اما عسل جون گفت لازم نيست...... منم كه ضايع شده بودم گفتم پس هيچي....... عسل جون . مهرنوش خانم پياده شدندو ما هم همين طور.......
مهرنوش خانم گفتند منزل شما هم همين جاست.....(اون
موقع نمي دونستم چي بايد بگم پس هيچي نگفتيم) اونا كه رفتند توي مجتمع فري گفت ميگم پسر چرا ما تا حالا
نديده بوديمشون....... گفتم زيرا براي اين كه...... فري گفت: ok گرفتم چي ميگي......گفتم شمارمونم
نگرفت......فري بهم نگاه كرد و رفت تو...... به فرزاد گفتم به مامان اينا چي بگم..... چيا چي بگي .... سرما ديگه اديسون...... بگو خوردم زمين.....البته با ماشين خوردم زمين ديگه نه؟ حالا مي تونيم بگي(چون عاشق شدم)......و دو تا پا داشت
چند تا هم اجاره كرد و دويو توي ساختمون.....منم دنبالش كردم تا در خونشون.....خودمم رفتم خونه..... رسيدم خونه خدا را شكررررررررررررررررر هيچ كس تشريف
نداشت....... اما يه نامه روي اپن بود كه نوشته بود مهرداد عزيزم سلام ما
با خاله اينا رفتيم خونه ي خاله نرگست با فرزاد حتما براي
شام بياين.......قربانت مامان........ (آخه خدا جون قربونت برم نمي شد يه ذره شانس بهم مي
دادي؟؟؟) داشتم مي رفتم خونه ي فري كه ديدم عسلكم با همون پسر
خالش ( كه خيلي زشت و ننر بود) داشت مي رفت .... تا منو ديد هيچي نگفت اما من مي خواستم بگم سلام كه
گفتم شايد پسر خالش ......(مي گيريد كه نه؟) در خونه ي فرزاد اينا را زدم گفتم پسر خاله بيا.....اومد دم در
گفت بله منم نامه را خوندم برو لباساتا عوض كن تا بريم......
(خداييش نه من نه فري هيچ كدوممون از اين خاله نرگس و دو
تا دخترا لوس و سوسولش خوشمون نمياد) البته خاله نرگس را دوست داريم ولي دختراش.....دختراش تا يه پسر مي بينن........ رفتم لباساي مشكي مو پوشيدم و راه ا فتادم......فري هم
مشكي پوشيده بود(مي دونيد چرا ديگه نه؟) توي راه ديدم عسل جون ايستاده دم در يه رستوران .....
وايساديم البته با ماشين من بوديم گفتم مشكلسي پيش
اومده گفت كه نه....فقط اين پسر خاله ي ديوونم خيلي گير داده...... به فري گفتم حس دعوا را داري......عسل جون كه خندش
گرفته بود گفت نه......خودم راهشو بلدم..... و به من گفت:شما دستمال دارين منم يه دستمال خوشگل از
توي ماشين دادم بهش..... دستمال را گرفت جلوي دهنش و گفت:آقا اميد حالم خوب
نيست مي خوام برم خونه....... اميد با اون لحن لوسش گفت: بريم خونه ي ما....عسل گفت
نه....خونه ي خودمون راحت ترم..... ديدم عسل داره به سرفه
ميفته.....فكر كردم جزو فيلمشه كه پسر خالش
گفت......حالش بد شد ......مي خواست يه تاسكي بگيره كه
من گفتم من مي برمتون .... عسل گفت نه.....ميريم خونه......اگه بريم بيمارستان اين دفعه
ديگه عملم ميكنن...... قلبم داشت از تپيش مي افتاد.....كه...... به خدا خيلي خسته شدم و اين جا هميكي هست كه مي
خواد با كامپيوتر باااااااااااااااااااااااازي كنه......من بقيشا مي ذارم
براي دفعه ي بعد... خداحافظ.....شاد باشيد......عاشق باشيد........پيروز
باشيد........مهرداد و فرزاد (دو تا مجنون)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 18:3 توسط 2 تا مجنون(مهرداد + فرزاد) |
من يعني آقا مهرداد گل خب رسيده بوديم به اونجايي كه پاما گذاشتم روي گاز و بزن به چاك ..... ديگه دو روز اونورا آفتابي نشديم (نه به خاطر اين كه ترسيده بوديم چون ديگه واسه ي ويدا ارزش قائل نبوديم) اما روز سوم طاقت نياوردم رفتم در خونه ي فرزاد اينا و بهش گفتم پسر خاله ي گل من چطوره؟(اين پاچه خواري هاي اوليست چون اون نميومد) خلاصه با كلي اصرار وزير جنگ حاضر شد بياد اما به شرط اين كه بعدش من بستني مهمونش كنم(هرچند سخت بود كه من چيز بخرم اما....) رسيديم دم مدرسه اما..... ويدا رو ديديم كه با همون آقا گوريله بهمون ذل زده بودن پياده شدم چند قدمي رفتم جلو اما ديدم يه چيزي كمه .... به فري جون گفتم گل پسر يه چيزي كم نيست..... بهم خنديد وگفت: چرا مامان خانوم گل شما كه يه درس حسابي به اين گوريل بده خنديم و گفتم مسخره نتركي اينقدر بامزه اي فري گفت :نه مواظب خودم هستم اما آره يه چيزي كمه..... Ok من مي دونم چي كمه چي؟ يه مشت كشمش كه بپاشيم تو صورتش.... ديوانه....اينم آخه صلاحه..... خب پس چي ببريم؟؟ زنجير تو ماشينت داري زنجير واسه چي مي خواي ؟ مي خوام اگه اومد جلو بترسونمش ايول نه زنجير ندارم ولي يه چيزي ديگه دارم ... خوب پس برو بيار.....منم رفتم توي ماشين و يه بسته كاكائو اوردم..... فري بهم نگاهي كرد(خيلي ترسيدم خداييش) و گفت اين چيه پسر گفتم: صلاح جنگي..... فري هم چون چيزي نفهميد گفت مغز كه نباشه ها هيچي نيست ديگه بهشون نزديك شده بوديم كه من رفتم جلو و گفتم سلام ويدا جون خوبي عزيزم بيا از همون شكلات هاي كه دوست داشتي برات خريدم .... بسته را گرفت و گفت اومدي منت كشي فري كه چشاش ده تا شده بود يه نگاهي كرد و هيچي نگفت به ويدا گفتم به خدا پشيمون شديم خنديد و به منصور گفت اين همون حكايت گل گلدون نداشت دنبال خاك ميگشته(حال كردين حكايتا از استاد ويدا....) بهش گفتم عزيزم درشو باز كن و ببين از هموناست كه دوست داشتي اما درشا كه باز كرد .......... يه عروسك زشت شكل خودش پريد بالا ما هم دو تا پا داشتيم ده تا هم اجاره كرديم و ....... توي ماشين فري گفت بابا دمت گرم از اين كارا هم بلدي.... داشتم بهش جواب مي دادم كه ..... به خدا هيچي جلوم نبود اما وقتي برگشتم.....فري گفت جلوتاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به جلو نگاه كردم اما كاري كه بايد ميشد شده بود من تصادف كرده بودم ...... حدث بزنيد با كي....... با عسل جون..... آخه خدا قربونت بشم اينم طرز آشنايي ؟؟؟........؟؟؟ فري بهم نگاه كرد و گفت پسر چي شدي اما...... فري ديد از سرم داره شر شر خون مياد...... رفت پايين و به مهنوش خانم گفت: خانم شما دوستتون را بياريد بالا تا منم اين دوستمون را بذارم صندوق عقب.... مهنوش خانم گفت صندوق عقب .... فري گفت نه.....صندليه عقب (بد بخت حول كرده بود) مهنوش خانم عسل جون را گذاشت صندلي عقب و مي خواست بشينه پيشش كه پسر خاله ي شيطون من گفت بريد كنار تا من اين گل پسر رو بذارم اين جا بعدم منو پرت كردتو ماشين ..... مي خواستم بگم چته؟ كه گفتم ضايع ميشه گناه داره....(اصلا آدم به مهربوني من نيست البته هست ولي من خيلي با حالم) خلاصه من رفتم عقب و شاهزاده فري جون پريد جلو..... توي ماشين همش به بيرون نگاه مي كردم آخه سرم بد جوري درد گرفته بود و حوصله نداشتم ببينم با كي تصادف كردم ..... اما خوب فضوليه و درد بي درمون پسرا.....مي گيريد چي ميگم ديگه نه؟؟؟؟ يه نگاه كردم و صد دل...... به فري گفتم خوشگل (البته اين جمله را فقط به خاطر اين گفتم كه مهنوش خانم .....) گفتم خوشگل بيمارستان را ازش گذشتي...... (بيچاره فري انگار توي عالم ديگه بود صداما نشيد ) مي خواستم يه لگد بزنم تو سرش اما سرم درد مي كرد وحسش نبود زدم به دستش گفتم با مني گفت نه با..... گفتم گرفتم ديگه ادامه نده..... كنجكاو شده بودم ببينم اسمشون چيه به فري گفتم فري اسم.....اسم ..... گفت غاطي كرديا اما بعد گرفت...به مهرنوش گفت با چه اسمي ويزيت كنم گفتند عسل.....عسلِ..... گفت خوب اسم شما را هم مي خواد براي همراه بيمار عسل خانم كه تا اون موقع هيچي نگفته بود گفت:مهرنوش....مهرنوشِ..... بعد من گفتم گل پسر كدوم بيمارستان همراه بيمار را اسمشو مي خواد ؟! گفت مگه يادت نيست مال مامان بزرگ ..... (مي خواستم بگم پسر خوب مامان برگ يه سا لمون كه بوده .........كه يادم اومدمهرنوش خانم و....) انگار دارم رمان مي نويسم ديگه مال اين دفعه كافيه نه؟؟ ادامش بمونه واسه آپ بعدي عزيزم ....... قربان شما مهرداد ..... فرزاد...... عسل ........ مهرنوش خدانگهدار!
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 8:51 توسط 2 تا مجنون(مهرداد + فرزاد) |
سلام سلام سلام...! خوب دیگه بریم سر اصل مطلب... در اون لحظه من و فرزاد یک چشممون به اون آقاهه(منصور) بود و یک چشممون هم به ویدا! فرزاد توی گوش من گفت:اون گوریل کیه؟!(همون طور که می دونید منظورش منصور بود!) آقاهه(گوریل،شامپانزه یا منصور!) اومد روبه روی ما...یه کم به ما خیره شد و گفت:خوب...آقایون کی باشند؟! (حالا دیگه می دونستیم که اون دوستشه) فرزاد گفت:آره راست میگی...باشه آقا... اون ترسو هم که نیومد دنبالمون... قربان شما...مهرداد. + نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 11:29 توسط 2 تا مجنون(مهرداد + فرزاد) |
از دوستيمون بگیم يا از شروعش پسرا از دار دنيا فقط آسمونا داشتن (والبته 2 تا ماشین که کلی بهش می نازیدند!) دخترا خورشيد و داشتن(و 2 تا قلب مهربون که اماده بود تا با وزش نسیم عشق توی آسمون قلب معشوق پرواز کنه...) خلاصه کنم این 2تا دختر با دستاشون دنبال دستای گرمی بودند تا دستای مثلا سردشونو بگیره و به اوج آسمونا ببره و از قضای روزگار دست سرنوشت 2تا پسر مهربون و جذاب و توی بغل اونا انداخت! من مهرنوشم و اینم که کنارم نشسته عسله...2تا دوست صمیمی که حاضرند به خاطر هم تا پای جونشون هم برن. هر دو هجده ساله ایم و تو ی یه دبیرستان و توی یه خیابون و توی یه مدرسه و یه کلاس با هم درس می خونیم و توی یه خیابون و یه محله و یه کوچه زندگی می کنیم! حدود 2ماه پیش ما هم و داشتیم و فکر می کردیم که همه ی خوشی های دنیا رو داریم اما خدا دلش می خواست که ما طعم واقعی عشق و بچشیم و بتونیم خودمون و با واقعیت دنیای بی کران عشق آشنا کنیم... داستان از اینجا شروع میشه: من و عسل دم در مدرسه وایساده بودیم و به 2تا پسر جوون و خوش قیافه خیره شده بودیم که به دنبال دوست دخترشون دم در مدرسه توی خیابون ایستاده بودند...اولین بار نبود که اونارو می دیدیم،قبلا هم اونا رو دم در مدرسه دیده بودیم که به ماشینشون که یه دفعه زانتیا بود و یه دفعه 206 اس تی تکیه زده بودند...اونا رو کم و بیش می شناختیم،از دوست پسرای ویدا بودند،یه دختر به تمام معنا مزخرف...!حدود 500 تا دوست پسر داره و هر روز یکیشون میاد دنبالش! اما تعجبمون از این بود که می دیدیم اونا 2نفری یه دوست دختر دارند...! همینجوری منتظر ایستاده بودند که...یک دفعه یک پراید مشکی اومد صاف پشت ماشین اونا پارک کرد و یک پسر با موهای بلند ژل زده ازش پیاده شد!(کسی که به اندازه ی ویدا ازش بدمون میاد!) اون منصور یکی از دوست پسرهای ویداست!!(چه شود...!)2دقیقه بعد ویدا با کلی افاده از در مدرسه اومد بیرون و...!در جا خشکش زد!(وقتی می گیم خشکش زد یعنی واقعا خشکش زد!) منصور با لبای خندون اومد طرفش...و وقتی چهرش و دید با تعجب مسیر نگاهش و دنبال کرد...یعنی نگاهش خورد به چهره های مات زده ی فرزاد و مهرداد از همه جا بی خبر! متاسفیم...اگه بخوایم همش و بنویسیم حتما از خوندنش خسته میشید پس بقیه ی داستان باشه برای آپ بعدی که توسط پسرا صورت میگیره... + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 23:7 توسط 2 تا لیلی(مهرنوش و عسل) |
|
| |||||